close
متخصص ارتودنسی
کاپیتان فرخنده جنگانی(افزری) اولین خلبان و استاد خلبان زن قشقایی
تاريخ انتشار: 14 / 03 / 1395 - زمان : 11:4

کاپیتان فرخنده جنگانی که از افتخارات و فرزندان دیار زرخیر افزر است و خطه افزر به خاطر داشتن چنین فرزندی بر خود می‌بالد و مردم متمدن افزر نیز به خاطر هم محلی بودن با ایشان احساس غرور می‌نمایند. کاپیتان جنگانی علاوه بر کسب مدارج عالی در دوره خلبانی، دارای مدارک تحصیلی کارشناسی حسابداری و مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی...


 

افزر نیوز/ برای فرد دارای اراده قوی هیچ‌چیزی غیرممکن نیست و اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. کاپیتان فرخنده جنگانی به عنوان یک فرد موفق و دارای پشتکار فراوان ثابت نمود که نباید منتظر معجزه‌ها و رویدادهای شگفت‌انگیز بود بلکه باید خود آفریننده معجزه‌ها و رویدادهای شگفت‌انگیز بود. کاپیتان جنگانی که از افتخارات و فرزندان دیار زرخیر افزر است و خطه افزر به خاطر داشتن چنین فرزندی بر خود می‌بالد و مردم متمدن افزر نیز به خاطر هم محلی بودن با ایشان احساس غرور می‌نمایند. کاپیتان جنگانی علاوه بر کسب مدارج عالی در دوره خلبانی، دارای مدارک تحصیلی کارشناسی حسابداری و مدرک کارشناسی ارشد زبان انگلیسی نیز است که برخی از افتخارات ایشان به شرح ذیل هست: اولین خلبان و استاد خلبان زن قشقایی، تنها دانشجوی زن بورسیه دوره استاد خلبانی، مدیرعامل شرکت پرشین پرواز، مدیرعامل شرکت پیشگامان آسمان، معاونت آموزش شرکت اوج پرواز. مقاله زیبای بانوی آسمان به قلم کرم جعفری باغنویی که با بیانی زیبا و دل‌نشین به وصف روزگار نه چندان دور جامعه عشایری در دهه‌های پیشین و سختی و مصائبی که این مردم سخت‌کوش متحمل می‌شدند را به تصویر می‌کشد و به شرح ماجرای آشنایی با کاپیتان جنگانی می‌پردازد و اما آنچه که این مردم را بیشتر شایسته تحسین می‌کند پیدایش افرادی در میان آنان است که دست رد بر سینه سختی‌ها می‌زنند و با اراده‌ای پولادین به افرادی موفق و چهره‌ای ماندگار تبدیل می‌شوند.

 

 

در آسمان می‌گشتم؛ در زمین یافتم.
ایل قشقایی و دیگر ایلات ایران به سبب کوچ ییلاق و قشلاق  و تأمین مایحتاج زندگی روزمره خود، خانه بدوشی را خاصه زندگی آنان نموده است. تنها وسیله جابجایی چارپایان بودند، الاغ و استر و شتر، باربرشان بود و اسب‌ها با نژادهای مختلف سواریشان. مردان و زنان بسیاری در ایل بودند که در اسب‌سواری و هنرنمایی زبانزد بودند. وسایل نقلیه موتوری یا در ایل نبود یا هنوز چرخ‌های آن، مسیر کوچ را نپیموده بود، هنگامی هم که راه در ایل یافت، داستان‌ها و حدیث‌ها آفرید. گاه با صدای بوق گوش‌خراشش گله گوسفندان کنار راه را به وحشت و گریز می‌انداخت که چوپان و نگهبان را به زحمت می‌کشید. در ابتدا کار برای زنان و مردان ایل و روستا سوار بر این وسایل نقلیه موتوری تهوع و بی‌حالی را به همراه داشت، بوی بنزین و گازوییل برایشان گیج‌کننده و تهوع‌آور بود؛ و بیشتر اوقات دستمال‌های کلاغی اسکوی تبریز بینی‌شان را می‌پوشاند و جانشان را آرامی می‌بخشید. مردم ایل با این وسیله نقلیه آهنی زمینی انس و الفتی نداشتند. یا اصلاً نبود و یا کم بود. گاهی صدایی مهیب سکوت آسمان را بر هم می‌زد و همه را سر به هوا می‌کرد، دست‌ها سایه‌بان چشم‌ها می‌شد و چشم‌ها تعقیب در آسمان؛ نقطه به نقطه در تعقیب صدا تا شیء پرنده را بیابند. در ابتدا آن را علومت، بالین و طیاره و سپس هواپیما نام گرفت. شعرها و تصنیف‌ها برایشان سرودند و در جشن‌ها خوانده شد، آرزوها به دل راندند، داستان‌ها شنیدند؛ و دست یافتن به این پرنده آهنین را غیرممکن می‌دانستند؛ و قبول کرده بودند که این پرنده آهنی فقط به گروه خاصی (از ما بهتران) تعلق دارد. گاهی هوای سرد در ارتفاعات بالا دود حاصله از خروجی اگزوز هواپیما چنان خط مستقیم ابر مانندی در آسمان ترسیم می‌کرد که تا ساعت‌ها مردم را به تماشایش می‌کشاند؛ عده‌ای نام موشک را بر او گزیده بودند.
کار مردان ایل گله‌داری و هیزم‌شکنی و بعضاً کشاورزی بود و زنان زحمتکش و بی‌ادعای ایل از زندگی بهره‌ای جز مادر شدن و رنج و زحمت فرش‌بافی و تهیه نان و یاری به مردانشان در بارگیری و باراندازی  نداشتند. گذر زمان و پیشرفت صنعت چرخ‌های اتومبیل را در مسیر کوچ ایل به چرخش واداشت. کم‌کم در اوایل مردان و سپس زنان ایل هم دست به فرمان شدند، اما آرزوی پرواز در دل آن‌ها عقیم مانده بود؛ و شاید هیچ‌وقت به این مهم نمی‌اندیشیدند؛ اما روزی مجله‌ای تحت نام (ایل سوزء) به سر دبیری و صاحب امتیازی جناب آقای دکتر منوچهر کیانی منتشر شد، عکس روی جلد آن چنان مرا به غرور واداشت که باورش برایم شک‌برانگیز بود. بانویی زیبا با قد و قواره‌ای بلند با عینکی دودی و کلاهی به دست در کنار هواپیمایی خوش‌رنگ که دستش بر بدنه هواپیما تکیه بود. توجهم را جلب کرد که با تیتر درشت در بالای آن نوشته شده بود (اولین زن خلبان قشقایی). چنان از این تیتر شادمان گشتم که  چشمانم چندین بار پلک زدم، بله درست دیده بودم، خواب نبودم، بیدار بودم.
نام و نام خانوادگی خلبان را با خطی رنگین نوشته بود: فرخنده جنگانی. نامش هم مبارک بود (فرخنده) شهرتش هم صفت شهامت را داشت (جنگانی). دیدم نامش با شهرتش و کارش همخوانی دارد. آری درست بود فرخنده جنگانی از یکی از طوایف ایل جلیل قشقایی بود. در ایل زاده شده و پرورش‌یافته ایل بود؛ شهامت و شجاعت را از پدران و مادران ایل به ارث برده بود؛ تصویرش را دیدم اما زیارتش نکرده بودم. در مورد خانواده و زادگاه و طایفه‌اش به کنکاش پرداختم، تولد و تیره‌اش را در نزدیکی زادگاه خود یافتم؛ قره‌آغاج هم بر زادگاهش روان بود و سواحلش پذیرای تیره و طایفه‌اش بود؛ بیشتر فخر کردم، دزدی شخصیتی نمودم، در همه جا و همه محافل او را هم محلی می‌خواندم، عشق می‌کردم، می‌بالیدم، می‌نازیدم. تصویر مجله را به میهمانان ترک‌زبان و غیره نشان می‌دادم و چنان لب به تبلیغ گشوده بودم که گویی مأموریتی سنگین داشتم. داد سخن می‌دادم؛ اما او را ندیده بودم، در آسمان‌ها در زیر و بالای ابرها به دنبالش می‌گشتم. صدای هر هواپیمایی مرا به یا آن خواهر دلاور می‌انداخت. در تاریخ ۱۳۹۵/۱/۲۰در اولین ماه فصل بهار که گل‌ها به شکوفایی نشسته بودند و فضا را عطرآگین کرده بودند، در تالاری در غرب شهر گل و بلبل، شهر سعدی و حافظ و بهمن بیگی و مأذون (شیراز)، بنام تالار آپادانا، گردهمایی توسط دوست عزیزم پزشکی دلسوز و ایل پرست بنام دکتر شیرعلی کیانیان بیگدلی که به حمایت نامزدی از مجلس بر پا کرده بود که عده کثیری از بزرگان علم و ادب، صاحبان قلم، هنرمندان، نوابغین و دیگر شخصیت‌های تأثیرگذار حضور داشتند، من تنبل هم در گوشه‌ای کزکرده بودم  و به تماشا نشسته بودم. هنر هنرمندان، موسیقی موسیقی‌دانان، شعر شعرا، سخن سخنوران، طنز طنزپردازان، تصویر و صدابرداری عکاسان مرا مجذوب خود کرده بود.
پس از اتمام جلسه در حیاط تالار بانویی باوقار و معرفتی غیرقابل وصف؛ و متانتی سنگین و چهره‌ای بشاش، همراه با مردی شیک‌پوش و خوش‌سیما که دریایی از معرفت در وجودش موج می‌زد، به من نزدیک شد و گفت: ببخشید شما کرم جعفری باغنویی هستید؟ جا خوردم و گفتم آری، بی‌درنگ خود و همسرش را معرفی کرد و گفت: من فرخنده جنگانی هستم، ایشان نیز علی خوشنود همسرم. ذوق‌زده شدم خوشحال شدم. در آسمان می‌جستم. در زمین یافتمش. نام همسرش هم مراد ما بود و شهرتش هم نشانه رضایش، واقعاً هم خوشنود بود. به دوستانم که در کنارم بودند معرفی کردم و دوستانم را به آنان. دکتر بهمن خلیلی و سرکار خانم درنا قشقایی که از هنرمندان عکاس و گزارشگر ایل است کنارم بودند. عکس‌هایی به عنوان یادبود انداختیم که زحمت این تصویربرداری را خانم درنا قشقایی متحمل شدند. فرخنده جنگانی از افتخارات ایل قشقایی است. وجودش باعث افتخار است. من به نوبه خود به پدر و مادر وی بابت داشتن چنین دختری تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم. البته سرکار خانم نره ای از ایل قشقایی هم خلبان دیگری است که امیدوارم که به زیارتش نائل گردم.

مطالب مرتبط
دیدگاه خود را در باره ی این خبر بنویسید.

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


<\/h1>